تبلیغات
مانی تنها - داستان شاخه گل خشکیده
مانی تنها - داستان شاخه گل خشکیده
ترجمه به
دیروز و فردا فریبم دادند،دیروز با خاطراتش و فردا با وعده هایش،تا به خودم اومدم امروزم هم تمام شد.::.شما در محدوده مانی تنها هستید

مانی تنها - داستان شاخه گل خشکیده » آخرین بروز رسانی :

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1391
نویسنده : مانی تنها

مربوط به قسمت : داستانک عاشقانه .

برچسب‌ها : داستان شاخه گل خشکیده , داستانک شاخه گل خشکیده , داستان کوتاه شاخه گل خشکیده , Dastan شاخه گل خشکیده , انتخاب همسر , همسر آینده , زیبائی , تا اینکه دیدار محسن , برادر مرجان , دوستان صمیمی , تصویر خیالم جان داد , قاب ذهنم , محسن همانی بود که میخواستم , البته با کمی اغماض , چنان مجذوبش شدم , انگار سالها عاشقش بوده ام , قصه ی دلدادگی محسن , فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست , رویاهایم , حقیقت پیوسته بود , میترسیدم , همه ی اینها خواب باشد , پیوندمان محکم تر شد , آتش عشق , شعله , برایم نامه می نوشت , مرخصی می آمد , سوغاتی , ناگهان حادثه یی ناگوار , انفجار یک مین , باز مانده , جنگ , منجر , قطع یکی از پاهای , خبر تلخ , پیام آور عشق , معلولیت , برزخی وحشتناک , سوالاتی , ظاهر زیبای شوهر , هنگام خداحافظی , نامه , هدیه , خون خشکیده ی , چقدر دوست داشتم , زمین دهان باز میکرد , مجبور نباشم , نگاه سنگین , سراغ کادو رفتم , از چشمت افتاده ام , کادوی خونین , شاخه گل خشکیده ,
  پرینت از این مطلب .::
به اشتراك بگذارید .::
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
sharenschillings.blogas.lt پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:51 ق.ظ
First off I would like to say terrific blog! I had a quick question that I'd like to ask
if you don't mind. I was interested to know how you center yourself and clear your mind before writing.

I have had a tough time clearing my thoughts in getting my ideas out.
I truly do enjoy writing but it just seems like the first 10 to
15 minutes tend to be lost simply just trying to figure out how to begin. Any recommendations or tips?

Thanks!
BHW جمعه 11 فروردین 1396 04:49 ب.ظ
Wonderful post! We will be linking to this
particularly great post on our site. Keep up the great writing.
سعیده معروف به خرس خوانسار دوشنبه 11 آذر 1392 04:36 ب.ظ
خیلی چرت بود اقا مانی[
hana سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 12:02 ب.ظ
وااااااااااااااااااای مانی جونم خیلی قشنگ بود اولین باره باخوندن ی نوشته این همه گریه کردم واقعا قشنگ و اموزنده بوووود مرررررررررررررررررررررررسی ازت

 مانی تنها پاسخ داد:
سلام حنا جان.خوشحالم كه خوشت اومد ممنون از حضورت

mahta شنبه 2 دی 1391 09:59 ب.ظ
sorry eshtebah shode bod

 مانی تنها پاسخ داد:
سلام خواهش میكنم

mahta شنبه 2 دی 1391 02:27 ب.ظ
many jan hatman baram nazar bezar khoshhal misham

 مانی تنها پاسخ داد:
سلام.تو اولین فرصت بهت سر میزنم

mahta شنبه 2 دی 1391 02:27 ب.ظ
many jan hatman baram nazar bezar khoshhal misham
خاطره شنبه 11 شهریور 1391 03:30 ب.ظ
سلام مانی تنها بابت جوابهات ممنونم ولی در جواب یکی از بیامام چه جوری دستشو بگیرم نزارم بره وقتی خودش نمیخواد بمونه

 مانی تنها پاسخ داد:
سلام خاطره جان منم ممنونم از متن های قشنگت..
اگه می خواد بره بذار بره اگه واسه تو باشه دوباره برمی گرده پیشت..
ممنون از حضورت

الی یکشنبه 5 شهریور 1391 03:44 ب.ظ
khjeyli ziba..bod..mani
jan...b omide..pishraft ..bishtar..in veb..

 مانی تنها پاسخ داد:
ممنون الی جان

آیسا یکشنبه 5 شهریور 1391 02:24 ب.ظ
می گوید: کلمات گـــــــــــاهی بار معنایی خود را از دست می دهند ...
این روزها " دوستـــــت دارم " ها دیگر قلــــــب کســـی را به تپش وا نمیدارد !
و گونه کسی را سرخ نمیکند !
می گویـــــــــم : مشکل از دوست داشتن نیست مشکل از تکـــــــــرار است

 مانی تنها پاسخ داد:
عالی بود آیسا جان

سیما یکشنبه 5 شهریور 1391 12:20 ب.ظ
http://facenama.com/i/attachments/1/1337778161573513_large.jpg

 مانی تنها پاسخ داد:
زیبا بود سیما جان.ممنون

aida یکشنبه 5 شهریور 1391 11:41 ق.ظ
midunam mibinam
albate nemishe varede in bahsa shod
har kasi aghideye khase khodesho dare

bi khial

 مانی تنها پاسخ داد:
بهله بهله..

خاطره یکشنبه 5 شهریور 1391 10:19 ق.ظ
عمری را تلف کردم تا بفهمم فهمیدن همه چیز لازم نیست....

 مانی تنها پاسخ داد:
عمری بر روی برگهای ریخته دلم قدم زدم و با پای خود خش خش آنها را در آوردم، عمری چشمان خود را بر تمام دیده هایم بستم و نگذاشتم احساسم تغییر کند، عمری اشک هایم را پنهان کردم و جوی اشک را در کنجی بر گونه هایم راندم، عمری به دنبال دریای گم شده خود، در تنگ زندگی به دور خود چرخیدم و لیکن فقط چرخیدم!، عمری فریادی از جنس سکوت زدم اما گوش کسی را نوازش نکرد، عمری فقط یکطرفه غم ها را جاری کردم به درون دلم و به چیزی اجازه بروز ندادم، عمری ای روزگار! مرا به سازت رقصاندی و من نیز پای کوبیدم، ولی حال که نوبت توست اظهار داری رقص نمی دانی، عمری در قفس عشق آنقدر اسیر ماندم و از این میله به آن میله پریدم که دیگر شوق پرواز از دلم رفت، عمری بر طبل بی آری زدم ولی صدایی نداشت، عمری هم آغوش زشتی بودم، عمری در پس هر گل خنجری دیدم و فقط گل را دیدم، عمری در التماس بودم، عمری در ابهام بودم، عمری به اجبار کارهایی را انجام دادم که نباید انجام می دادم، عمری خندیدم، خنده ای که از هر گریه ای بدتر بود، عمری بودم ولی انگار نبودم!، عمری نبودم ولی انگار بودم!، عمری دستان خود را به زمانه فرستادم تا مرا به اوج برساند، عمری دستان خود را خالی دیدم و دم نزدم، عمری گشتم و گشتم و گشتم، عمری یافتم و یافتم و یافتم، عمری گشتم و گشتم و گشتم!، عمری در کوچه های نفرت سرگردان بودم، عمری هم بستر باد بودم و همچو خاکی سست دنیا گرد، عمری همچو خار بر دل همه بودم، عمری بیابان گرد و در جستجوی سرابی بودم تا دلخوش باشم، عمری گشتم و یافتم سرابم را و دلخوش شدم، عمری گشتم و یافتم سرابم را و دلخوش شدم ولی حیف که سراب بود، عمری گشتم و یافتم سرابم را و دلخوش شدم ولی حیف که سراب بود و زود گذشت، عمری گشتم و یافتم سرابم را و دلخوش شدم ولی حیف که سراب بود و زود گذشت و مرا در این بیابان تنها رها کرد، عمری گشتم و یافتم سرابم را و دلخوش شدم ولی حیف که سراب بود و زود گذشت و مرا در این بیابان تنها رها کرد و روحم در این کشمکش شکست، عمری زدم و رقصیدم و از هیچ شادی ساختم، ولی آخر چه شد؟ چه شد آن همه دلخوشی؟ آن همه گل و خار؟ همه اش به باد رفت، در یک زمان، در یک اتفاق، حال چه چاره ای کنم جر اینکه وجودم را ببازم؟ حال چه کنم با این ترک های روحم؟ با این همه دل شکستگی؟ با این همه بی کامی؟ با این همه افکار پلید؟ با این همه زجر؟ با قوه ی خیال پیرم؟ و با وجود ناتمامم؟

خاطره یکشنبه 5 شهریور 1391 10:17 ق.ظ
اگر کارگردان بودم صدای نفسهایت موسیقی متن تمام فیلم هایم بود.....

 مانی تنها پاسخ داد:
اگر من کارگردان بودم، فیلم صامت بلندی میساختم، از نگاه تو!...
اگر من کارگردان بودم، فیلم بلندی میساختم، از راه رفتن تو!...
اگر من کارگردان بودم، فیلم کوتاهی میساختم، از خنده های تو!...‏
اگر من کارگردان بودم، صدای نفس هایت، موسیقی متن تمام فیلم هایم بود!...‏
اگر من کارگردان بودم، فیلم کمدی تلخی میساختم، از زندگی مردی که عاشق توست!...‏
اگر من کارگردان بودم، فیلمی تخیلی میساختم، از رسیدن به تو!...‏
اگر من کارگردان بودم، فیلم ترسناکی میساختم، از روزهای بدون تو!!...‏

خاطره یکشنبه 5 شهریور 1391 10:14 ق.ظ
موج اگه میدونست که ساحل هیچوقت دستش رو نمیگیره هرگز نفس نفس نمیزد برای رسیدن.

 مانی تنها پاسخ داد:
کسی آمد که حرف عشقو با ما زد !
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد !
به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی ...
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست ...
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست ...
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !
خودش می بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...
به امیدی که ساحل داره این دریا !
به امیدی که آروم میشه تا فردا !

خاطره یکشنبه 5 شهریور 1391 10:10 ق.ظ
گاهی چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان!چراکه دوستتر دارندمان وقتی دوستشان نداریم.

 مانی تنها پاسخ داد:
یه جایی باید دست آدما رو بکشی نگهشون داری صورتشونو رو در رو با دستات محکم بگیری بگی : ببین ...من دوستت دارم ....نرو ...

aida یکشنبه 5 شهریور 1391 10:05 ق.ظ
نتیجه میگیریم خدا را دوست داشته باشیم كه میدونیم در آخر به او میرسیم

 مانی تنها پاسخ داد:
بی خیال...از کجا می دونی خدا رو می بینی؟

خاطره یکشنبه 5 شهریور 1391 10:05 ق.ظ
دم از حکم دل میزنی!بس به زبان قمار برایت میگویم!!قمار زندگی را به کسی باختم که تک(دل)رابا(خشت)برید!جریمه اش یک عمر(حسرت)شد!!باخت زیبایی بود...یادگرفتم به (دل)دل نبندم!یادگرفتم از روی (دل)حکم نکنم!(دل)را بایدبر زد..جایش سنگ ریخت که با خشت (تکبری)نکنند

 مانی تنها پاسخ داد:
آدمای دلتنگ … وقتایی که خیلی بهشون خوش میگذره و میخندن یهو سرشون رو برمیگردونن اونوری … یکم ثابت میشن ؛ یواش یواش چشماشون پر اشک میشه …

خاطره یکشنبه 5 شهریور 1391 12:26 ق.ظ
وقتی دیدی ناراحتی و خوشحالیت برایش فرقی نمیکنه دیگه وقتشه فراموشش کنی!!!

 مانی تنها پاسخ داد:
آدم های عاشق همانند قاتل ها خطرناک اند
آنها بعد از شکست تغییر میکنند
ناگهان دیگر دوست نمیدارند
دیگر قادر می شوند که هرگز اشک نریزند
و ناگهان تبدیل به انسانی فوق العاده خطرناک می شوند
آنها راه زنده ماندن را یاد گرفته اند

خاطره یکشنبه 5 شهریور 1391 12:24 ق.ظ
هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم نه برای تو....برای انکس که فکر میکردم تو بودی!!!

 مانی تنها پاسخ داد:
زیبا بود.ممنون خاطره جان

سیما یکشنبه 5 شهریور 1391 12:20 ق.ظ
ziba bud

 مانی تنها پاسخ داد:
ممنون از حضورت سیما جان

یه غریبه یکشنبه 5 شهریور 1391 12:18 ق.ظ
کسی چه میداند که امروز چندبار فرو ریختم از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود...

 مانی تنها پاسخ داد:
زیبا بود.ممنون

یه غریبه یکشنبه 5 شهریور 1391 12:14 ق.ظ
باران میبارد تو ساعت هاست چترت را باز کرده ای...و من هنوز..مبهوت لجبازیه بارانم!!1

 مانی تنها پاسخ داد:
زیبا بود.ممنون غریبه

یه غریبه یکشنبه 5 شهریور 1391 12:12 ق.ظ
ازتو برای من یک گل خشکه که همچنان تورو به یادم میاره

 مانی تنها پاسخ داد:
زیبا بود

aida شنبه 4 شهریور 1391 02:31 ب.ظ
aslan b ham nemiresan che sade che sakht begiri

 مانی تنها پاسخ داد:
سلا.نه انقدر ها هم بد بین نباش..قسمت بدش اینه که من عاشق توام ، تو عاشق یکی دیگه ، یکی عاشقه منه..هممونم تنهاییم

سارا شنبه 4 شهریور 1391 01:32 ب.ظ
توبه من خندیدی ونمیدانستی که باچه دلهره سیب راازباغچه ی همسایه دزدیدم باغبان پی من تنددید.سیب را دست تودید.سیب دندان زده ازدست توافتادبه خاک وتورفتی هنوزسال هاست خش خش گنگ تو تکرار کنان. می دهدازارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم:که چراخانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟

 مانی تنها پاسخ داد:
زیبا بود سارا جان.ممنون
« عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی ...
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم ...
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...
در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی ...
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی !!!...
این گونه شاید احساساتم نمیرد
»

سارا شنبه 4 شهریور 1391 01:25 ب.ظ
سلام زیبابودوغم انگیز
عشق پاک خیلی باارزشه حتی ارزش ازجون گذشتن روهم داره وعشقی که تواین داستان بودنمونه ای ازعشق پاکه که اینروزا کمه ولی هنوزهست اخه من درکش کردم.

 مانی تنها پاسخ داد:
سلام سارا جان.ممنون از حضورت...آره ولی دختر داستان ما از اول دونبال چیز دیگه بوده...

aida شنبه 4 شهریور 1391 01:24 ب.ظ
hamishe hamine
ya eshgha y tarafas,ya age 2tarafe bashe beham nemiresan
ya mesle in badbakhta.........

 مانی تنها پاسخ داد:
عشق یعنی همین..اگه به سادگی به هم برسن که دیگه عشق نیست

aida شنبه 4 شهریور 1391 01:21 ب.ظ

 مانی تنها پاسخ داد:
گریه نکن

فریبا شنبه 4 شهریور 1391 12:42 ب.ظ
تو که با آمدنت هیچ چیز نیاوردی برایم
نه آرامش ، نه امید به آینده ، نه .....
پس چطور با رفتنت تمام اینها را بُردی ؟

 مانی تنها پاسخ داد:
زیبا بود فریبا جان

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب